تبليغاتX
پيرسوك
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
ح م ل ه .... به .... کوی

آخر جنایت

|+| نوشته شده توسط ابراهیم قائدی در پنجشنبه 28 خرداد1388 و ساعت 3:14 قبل از ظهر | 
سلام دوستان عزیز

الان ساعت ۱۰ شب یکشنبه ۲۴ خرداد . خوابگاه کوی دانشگاه تهران ... در محاصره کامل نیروهای لباس شخصی و پلیس گارد ویژه ایم.....دیشب به کوی حمله کردن با گاز اشک آور و تیر پلاستیکی چند نفر زخمی دادیم .. ۱۵ نفر هم دستگیر شدن... امشب دوباره حمله کردن .. میگن که قراره انصار بریزه توی کوی امشب بچه ها رو بزنه ... مث ۷۸ که پرت کردن از ساختمونا پایین ... ما مجبوریم از خودمون دفاع کنیم... دعا کنین برامون ... میجنگیم تا آخرین لحظه ...

گرچه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر

باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

برا همتون مخصوصن کسی که خودش میدونه کیه آرزوی بهترینها رو دارم ... اینشالا همیشه آزاد نفس بکشید ... راستی دوسش دارم...

|+| نوشته شده توسط ابراهیم قائدی در یکشنبه 24 خرداد1388 و ساعت 10:0 بعد از ظهر | 
غمگسار
کلیک کن

تو بکش

کجایی

 

|+| نوشته شده توسط ابراهیم قائدی در جمعه 15 خرداد1388 و ساعت 4:8 بعد از ظهر | 
هوا
هوا گرگ و میش نه گرگ و شیر می شود

وقتی که می روی و

به جانم می افتد....(قسمتی از شعر بلند)

********************

تصمیم گرفتم برای عدم سواستفاده از این به بعد شعر را به شکل کامل در وبلاگ قرار ندهم

با عرض معذرت.....

 

|+| نوشته شده توسط ابراهیم قائدی در جمعه 21 فروردین1388 و ساعت 5:10 بعد از ظهر | 
نان را از من بگیر , اگر مي خواهي

هوا را از من بگير

اما

خنده ات را نه ...

                      (پابلو نرودا)

|+| نوشته شده توسط ابراهیم قائدی در سه شنبه 16 مهر1387 و ساعت 11:37 قبل از ظهر | 
آرزوهای کوچک

تهران , شهر عشق و عاشقی

من آمدم , یکسال دیرتر...

نه به خود خواهی ,,, که به خون خواهی

                             (دیالوگ فیلم تهران روزگار نو)

***********

روزها به سختی می گذرند...یکسالی می شود . چنان که گاهی مردن بهترین راه زیستن است.اما به آینده امیدواریم و با هم  گریه می کنیم مثل بچه ها...

بگذار دنیا کار خودش را بکند.   

همیشه جایی برای رسیدن هست . حتااگرآنجا ...

  از دنیا دلگیرم از مردم ...در این دنیای بی درو پیکر که هیچ کس به فکر ما نیست تو هم گاهی تنهایم میگذاری تویی که قرار بود همدمم باشی و همراهم ...با من حرف بزن .این درخواست بزرگی نیست.کاش می شد ببینمت. 

چقدر آرزوهایمان کوچکند.....

نمیدانم می توانم یا نه ... هیچ انگیز ه ای برای شعر ندارم....تلاش می کنم حسش بیاید.. شاید همین فردا به روز شدم با شعری.

|+| نوشته شده توسط ابراهیم قائدی در جمعه 12 مهر1387 و ساعت 8:0 بعد از ظهر | 
 

دور تو را خط می کشم و درد

حالا هوایی داری که شاید کسی برایت آورده ...

به جای هردویمان زندگی کن...

|+| نوشته شده توسط ابراهیم قائدی در شنبه 18 اسفند1386 و ساعت 6:26 بعد از ظهر | 
 خودم

   **********************

    در تو راه می افتم

 

    و به اندازه ی تمام خیابانها , خیس خواهم شد ,

 

    از بارانی که قرارمان بود ...

 

    برای روزهایم , نقشه ای ندارم که بر باد رود ...

 

    بر باد , همین لحظه هاییست که بی تو

 

                                                 خاطره خواهد شد .

 

    * * *

 

    چند معبد ؟

 

                چند کتاب مقدس ؟

 

                                     چه تعداد پیامبر ؟  برای خدا شدن لازم است؟

 

    گاهی یک نگاه ساده کافیست ,  تا کسی الهه تو شود .

 

   * * *

 

   من همچنان در اشغال کسی هستم که ,

 

     تلفنش را فراموش کرده ...

                                  

                                            ( ادامه دارد . . . )

|+| نوشته شده توسط ابراهیم قائدی در شنبه 5 اسفند1385 و ساعت 1:26 قبل از ظهر | 
                  بندر

                                                                 برای یک نفر

 

بندری که در من ساحل انداخته

لنگه ندارد .

دستی در غروب دارد که بعد از ظهر ها را شلوغ می کند ...

دستی که یک تنه ساحلی را به آتش می کشد ,

وقتی انگشتان کشیده اش , 

                                 ماسه ها را بیدار می کند . .

گاهی سیاه که می پوشد ,

                                    شب روی ماهش را کش می رود .

 

بندر من زنی است ,

                         که وقتی می آید دریا به احترامش می ایستد ,

 میان چشمهایش - انگار- جایی برای مردن می خواهد .

 

خیلی وقت است ,  تکه داده به تخته سنگی

موهایش را گره می زند به موجی که مرا دیوانه میکند .

 زمین را که اشتباهی بگیرم , کافی است ...

جسدم ماهی گیران را شکه کند

 

حالا بلند شو        بندری برقص  .

 

بندر

 

 

|+| نوشته شده توسط ابراهیم قائدی در یکشنبه 1 مرداد1385 و ساعت 1:18 قبل از ظهر | 
 

شدیدن ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

از این که یه مدت غیب شده بودم , خودمم خبر ندارم ... از همه ي دوستاني كه برام كامنت گذاشتن و از من خبر گرفته بودن ممنونم ... تا حالا نمي دونستم اينقد دوست خوب توي وب دارم ... واقعن منو شرمنده كردين ... مي دونين كه زندگي سخت شده و گاهي غم هميشگي ما ايراني ها (غم نان ) نميزاره كه خودمون باشيم ... حالا دوباره اومدم ... و خوشحالم كه اينجام ... همتون رو دوس دارم و اين تاخير منو ببخشيد .... اين شعر رو كه ميخونيد تقديم ميكنم به همه ي دوستائي كه اومدن و من نتونستم جواب كامنتاشو نو بدم ........ خوش باشيد :

 

از اتفاق هم افتادني تري

بي آن كه بيايي

حواسم را پرت مي كني ميان چشمهات

ولي

       دستي به فاصله ام اضافه نمي كني .

خوابهايم را مي دزدي                مي روي روي نيمكتي خالي مي نشيني

و من برايت

                 با تو رفتم        بي تو باز آمدم مي خوانم

بايد از تو دلگير باشم           اما نيستم .

هنوز هم وقتي مي خندي

جاده ها تا مي خورند و پنجره ام وا مي شود به سويت

گاهي براي عروسكهايت بخند      خب !!!

 

 

|+| نوشته شده توسط ابراهیم قائدی در سه شنبه 9 خرداد1385 و ساعت 2:10 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar