|
سلام ....
مرسی که به من سر می زنین و کامنت می زارین و ببخشین اگه دیر به دیر آپ میکنم .. آخه اینروزا خیلی آشفته ام . با کامنتاتون دلگرمی بدین . تو این مدت که نبودم این شعر رو آماده کردم که می خونید : هر چه میمکم از پستانهای بلند شب به سپیدی قد نمی دهد تکرار. این همه یائسگی که لم داده , ولم نمی دهد خوابی که نمی آید و می آید نمی ماند و عقربه ی زوار در رفته ای که فقط عقربگی میکند تکانم نمی دهد می ترکاندم . وقتی که همیشه هنوز و هنوز, ثانیه می دزدد اطاق گرد می شود می گردد و می گردد , قفس می تند . پنجول می کشد به خاطره ای که نفس حبس می کند. نیستم , کم میشوم , و دستم به زمین هم نمی رسد . گاز می زنم لب و لوچه ی آویزان پنجره ای که چشمک می زند به سپیدی رانم . . . هر چه میمکم از این پستانهای بلند به سپیدی قد نمی دهم . هر چه از این دیوار می گردم , گرد می شود سرم . هر چه از این پنجره لب می گیرم شیطان می لیسم . پاهایم تا می خورد و می لنگم خم شده ام و کمانگی میکنم . رها شده ام , رها قبر بعدی مال من ...
|
About
Home
|